|
سرمو انداختم رفتم کتابخونه عمومی دوستامو ببینم و مسئول کتابخونه که از دوستای خوبمه،بعد از حدود نیم ساعت رفتم با دوستام جلو کتابخونه همه چی عادی بود! آما چندتا اوباش با موتور به یه دختری که جلوی در خونشون بود تیکه انداختن!رفتن اما برگشتن،برادر دختر کنارش بود،پسره غیرتی شد و یه چیزی انداخت وشروع دعوا ..
پسری که تیکه انداخته بود اومد از موتورش پایین رفت سمت پسر و شروع به کتک کاری!
پسره هم قدو قواره من بود پس مسلما" از پس اون اوباش برنمیومد،دلم برای پسره خیلی سوخت هم به ناموسش تیکه انداختن هم کتکشو خورده،به چه جرمی..
رفتم جدا کنم(هرچند میدونستم موقع جدا کردن چندتایی هم من میخورم!) اما دوستاش نزاشتن..
واقعا" آدم از این زندگی حالش بهم میخوره،که نمیتونی از خودت دفاع کنی در برابر چندتا اوباش که هیچ ارزشی ندارن اما من نمیدونم چرا باید این نا برابری قدرت باشه؟
بعضی وقتا فکر میکنم زندگی میکنم چیزی ندارم برای دفاع،بگو چرا چرا! تا بدنم تو لجنم بگو چرا اونا منو زمین زدن..
دیگه هیچ حسی ندارم که بگم بازم میتونم راحت قدم بزنم تو خیابونا،درگیرم با خیابونای این شهر.
آخه کدوم خدایی گفته که آسوده بشکن ها؟
آخه روح محکم به چه دردم میخوره وقتی زخمای تنم و دلم سطحی نیستن؟
-----------------
نظر من روی این در هیچ شرایطی نباید جواب این اوباش هارو داد ولی بعضی وقتاس که آدم نمیدونه چیکار کنه ..
میگن جوا ابلهان خاموشیست اما بعضی وقتا نمیشه، باور کنید!..
یه بار گیر یکی از همین زبون نفهما افتادم بی دلیل جلومو گرفت زد تو صورتم!منم زدم! دومی رو زد فهمیدم حریفش نمیشم چون 2 برابر من شایدم بیشتر بود!
اونجا بود که گفتم خدایا ببین من که نه ارازلم نه اوباش چرا باید این وضعم باشه؟!
خدایا اگه بعضی وقتها گله میکنم ازت به حساب ناشکری نزار دلم پره..
چقدر باید جلوی زورگویی سکوت کرد؟ |