|
شاگرد از استادش پرسيد :
عشق چيست؟ استاد گفت : به گندمزار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور به ياد داشته باش كه نميتواني به عقب بر گردي تا خوشه اي بچيني. شاگرد به گندمزار رفت وپس از مدتي طولاني برگشت استاد پرسيد : چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد : هيچ! هر چه جلوتر رفتم خوشه هاي پرپشتتر مي ديدم وبه اميد پيدا كردن پرپشتترين تا انتهاي گندمزار رفتن. استاد گفت : عشق يعني همين!
شاگرد پرسيد : پسازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد كه به جنگل برو و بلندتريد درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي! شاگرد رفت و پس از مدتي كوتاه با درختي برگشت! استاد پرسيد كه چه كردي و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم انتخاب كردم ترسيدم كه اگر جلوتر بروم باز هم دست خالي برگردم. استاد باز گفت : ازدواج يعني همين!
------------------------------------------------
معشوق من
همچون طبيعت مفهوم ناگزير صريحي دارد
او با شكست من
قانون صادقانه قدرت را تاييد ميكند
معشوق من
انسان ساده يست انسان سادهاي كه من او را
در سرزمين شرم عجايب
چون آخرين نشانه يك مذهب شگفت
در لا به لاي بوتهها پنهان ميكنم
|